حالت تاریک
دوشنبه, 26 مرداد 1405
آیا مایل به نصب وب اپلیکیشن پایگاه خبری تحلیلی عصرهمدان هستید؟
۱۰ سال انتظار؛ روایتی از وفاداری در اسارت
روایت آزاده‌ای که سال‌ها چشم‌انتظار خانه ماند؛

۱۰ سال انتظار؛ روایتی از وفاداری در اسارت

۲ ماه از ازدواجشان نگذشته بود که محمدابراهیم غفاریان راهی جبهه شد و در قصرشیرین به اسارت درآمد؛ ده سال بعد، به خانه‌ای بازگشت که یک «نَه» سرنوشتش را تغییر داده بود.

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «عصرهمدان»، بیست‌وششم مرداد، فقط یک تاریخ در تقویم نیست؛ روزی است که پس از سال‌ها چشم‌انتظاری، درهای اردوگاه‌های عراق به روی مردانی باز شد که بخشی از جوانی خود را پشت دیوارهای اسارت جا گذاشته بودند. روایت آزادگان، روایت سال‌هایی است که جنگ برای آنان با صدای خمپاره تمام نشد؛ گاهی در سکوت اردوگاه‌ها ادامه یافت، گاهی در نامه‌ای که از هزاران کیلومتر دورتر می‌رسید و گاهی در انتظار خانواده‌هایی که نمی‌دانستند عزیزشان چه روزی بازخواهد گشت. در میان این روایت‌ها، داستان محمدابراهیم غفاریان، قصه زندگی مشترکی است که درست در آغاز راه، با جنگ و اسارت روبه‌رو شد؛ اما یک تصمیم، اجازه نداد سال‌های دوری پایان این زندگی باشد.

محمدابراهیم غفاریان در تیرماه سال ۱۳۵۹ ازدواج کرد؛ روزهایی که هنوز جنگ به‌طور رسمی آغاز نشده بود و زندگی تازه او می‌توانست مسیر معمول خود را طی کند.

او ۲۶ ساله بود و همسرش تنها ۱۳ سال داشت. با این حال، شرایط آن روزگار به‌گونه‌ای بود که احتمال حضور نیروهای نظامی در مناطق درگیر، بخش جدایی‌ناپذیر زندگی آنان محسوب می‌شد.

غفاریان پیش از ازدواج نیز این موضوع را با همسرش در میان گذاشته بود. به او گفته بود ممکن است مأموریت و شرایط جنگی، فرصت زندگی عادی را از آنها بگیرد و اگر روزی نیاز باشد، باید عازم منطقه شود.

هنوز دو ماه از عقد آنها نگذشته بود که جنگ آغاز شد و غفاریان راهی قصرشیرین شد؛ اما حضورش در جبهه چندان طول نکشید و در نخستین روزهای جنگ به اسارت نیروهای بعثی درآمد.

او درباره آن روزها می‌گوید: «عروس ۱۳ ساله را تنها گذاشتم و رفتم و روز اولی در قصرشیرین اسیر شدم و عقدنامه‌ام افتاد دست بعثی‌ها.»

نامه‌هایی میان دو سوی دیوار

سال‌های اسارت آغاز شد؛ سال‌هایی که هیچ‌کس نمی‌دانست پایانشان چه زمانی خواهد بود.

غفاریان در اردوگاه‌های عراق، علاوه بر تحمل فشارهای اسارت، دغدغه دیگری نیز داشت؛ همسر جوانی که زندگی مشترکش با او هنوز آغاز نشده بود و حالا باید سال‌ها در انتظار بازگشت او می‌ماند.

او برای همسرش نامه می‌نوشت و در یکی از نامه‌ها حتی به این موضوع اشاره کرد که اگر ادامه این شرایط برای او دشوار است، می‌تواند برای جدایی اقدام کند.

این پیشنهاد، واکنش عاطفی همسرش را به دنبال داشت. او از اینکه شوهرش چنین احتمالی را مطرح کرده بود، ناراحت شد.

با این حال، موضوع مدتی بعد دوباره مطرح شد و روند اداری آن نیز تا مراحل پایانی پیش رفت؛ بنیاد شهید و سپاه در جریان قرار گرفتند و تنها یک مرحله برای نهایی شدن جدایی باقی مانده بود.

تصمیمی که مسیر زندگی را عوض کرد

درست یک شب پیش از آنکه جدایی به‌صورت رسمی نهایی شود، همسر غفاریان تصمیمش را تغییر داد.

او گریه کرد و از امضای نهایی منصرف شد.

همین تصمیم، سرنوشت زندگی مشترک آنها را تغییر داد.

غفاریان پس از پایان دوران اسارت به ایران بازگشت و زندگی مشترک این زوج از سر گرفته شد؛ زندگی‌ای که بعدها با تولد دو فرزند ادامه پیدا کرد.

به این ترتیب، سال‌هایی که می‌توانست به پایان یک زندگی مشترک منجر شود، به بخشی از داستان پایداری آن تبدیل شد.

اردوگاه؛ مدرسه‌ای به وسعت یک دهه

غفاریان سال‌های اسارت را فقط مجموعه‌ای از شکنجه، محرومیت و دوری از وطن نمی‌داند.

او معتقد است اردوگاه برای بسیاری از اسرا به مدرسه‌ای تبدیل شده بود که در آن، انسان‌ها در سخت‌ترین شرایط یکدیگر را شناختند.

در میان اسرا، افراد با سطح تحصیلات و پیشینه‌های مختلف حضور داشتند؛ اما به اعتقاد غفاریان، حضور حجت‌الاسلام سیدعلی‌اکبر ابوترابی یکی از مهم‌ترین عوامل حفظ روحیه اسیران بود.

او از ابوترابی به‌عنوان فردی صاحب نفوذ کلام و دارای قدرت روحی بالا یاد می‌کند؛ کسی که حتی در برابر رفتارهای خشن نیروهای عراقی، تلاش می‌کرد شأن انسانی و اعتقادی خود را حفظ کند.

وقتی شکنجه هم بهانه شکایت نشد

غفاریان یکی از خاطرات خود از ابوترابی را مربوط به حضور نمایندگان صلیب سرخ در اردوگاه می‌داند.

یکی از افسران عراقی بارها اسرا را مورد آزار قرار می‌داد و ابوترابی نیز از این رفتار در امان نبود.

زمانی که نمایندگان صلیب سرخ برای بررسی وضعیت اسرا وارد اردوگاه شدند، از ابوترابی درباره رفتار عراقی‌ها پرسیدند؛ اما او از آزارها شکایت نکرد.

پس از خروج نمایندگان صلیب سرخ، همان افسر عراقی که خود عامل این رفتارها بود، با تعجب از ابوترابی پرسید چرا درباره کتک خوردن و آزار دیدن خود چیزی نگفته است.

غفاریان می‌گوید پاسخ ابوترابی برای او به یکی از ماندگارترین درس‌های دوران اسارت تبدیل شد؛ او حاضر نبود شکایت خود را نزد فردی که او را غیرمسلمان می‌دانست، مطرح کند.

این رفتار، به گفته غفاریان، حتی بر برخی نیروهای عراقی نیز اثر می‌گذاشت و نگاه آنان را نسبت به اسیران تغییر می‌داد.

چند ثانیه‌ای که تا امروز باقی مانده

یکی دیگر از خاطرات غفاریان به روزهای نخست جنگ بازمی‌گردد؛ زمانی که نیروهای عراقی حمله کرده بودند و تعدادی از نیروهای ژاندارمری در سنگری گرفتار شده بودند.

غفاریان همراه دیگر نیروها برای نجات آنها رفت و پس از بیرون آوردن نیروهای گرفتار، آنها را به نیروهای خودی تحویل دادند.

در آن لحظات، خودرویی آماده حرکت بود و نیاز بود فردی همراه راننده برود.

غفاریان از حاج‌آقا پرسید آیا خودش برود و پاسخ مثبت گرفت.

اما تنها چند لحظه بعد، از تصمیم خود منصرف شد.

به راننده گفت کسی همراه او نمی‌آید.

این اتفاق در همان لحظه تمام شد، اما سال‌ها در ذهن غفاریان باقی ماند. او بارها با خود فکر کرد اگر آن روز سوار خودرو می‌شد، آیا بعدها احساس نمی‌کرد که میدان را ترک کرده است؟

همین خاطره یکی از دلایلی است که امروز نگاه متفاوتی به دوران اسارت دارد.

آزادی پایان ماجرا نبود

غفاریان پس از سال‌ها انتظار سرانجام به ایران بازگشت؛ بازگشتی که در دوران اسارت بزرگ‌ترین آرزویش بود.

اما پس از آزادی، نگاهش به گذشته تغییر کرد.

او می‌گوید در دوران اسارت لحظه‌شماری می‌کرد تا آزاد شود، ولی مدت کوتاهی پس از بازگشت با خود اندیشید که شاید اگر آزاد نشده بود، برخی از درس‌هایی را که در اردوگاه آموخته بود، هیچ‌گاه تجربه نمی‌کرد.

از نگاه او، اسارت با همه سختی‌هایش فرصتی برای شناخت انسان‌ها، ایمان، صبر و وفاداری بود.

روایتی که با بازگشت تمام نشد

سال‌ها از پایان جنگ و بازگشت آزادگان گذشته است، اما خاطرات آن دوران همچنان بخشی از زندگی آنان است.

برای محمدابراهیم غفاریان، قصه اسارت تنها به روزی که در قصرشیرین گرفتار بعثی‌ها شد یا به سال‌های اردوگاه محدود نمی‌شود؛ این قصه از خانه‌ای آغاز شد که تازه شکل گرفته بود، با نامه‌هایی ادامه یافت که می‌توانستند پایان زندگی را رقم بزنند و با تصمیم همسرش برای ادامه زندگی، مسیر دیگری پیدا کرد.

امروز، پس از گذشت سال‌ها، او از دو فرزندش می‌گوید و از زندگی‌ای که پس از پایان اسارت دوباره ساخته شد؛ زندگی‌ای که شاید اگر آن یک تصمیم در آخرین شب گرفته نمی‌شد، هرگز فرصت ادامه پیدا نمی‌کرد.

غفاریان حالا اسارت را بخشی از مسیر زندگی خود می‌داند؛ مسیری که از جبهه آغاز شد، از اردوگاه‌های عراق گذشت و سرانجام به خانه‌ای رسید که سال‌ها انتظار بازگشت صاحبش را کشیده بود.

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «عصر همدان»، بازگشت آزادگان، پایان اسارت بود؛ اما پایان خاطراتی که با خود از اردوگاه‌ها آوردند، هرگز نبود. محمدابراهیم غفاریان امروز پس از گذشت سال‌ها، از اسارت نه فقط به‌عنوان دوره‌ای پر از رنج، بلکه به‌عنوان فصل بزرگی از آموختن یاد می‌کند؛ فصلی که در آن معنای صبر، ایمان، وفاداری و انتخاب را از نزدیک لمس کرد. عقدنامه‌ای که روزی در دست بعثی‌ها افتاد، سرانجام دوباره به خانه بازگشت و زندگی‌ای که جنگ می‌خواست ناتمام بگذارد، ادامه پیدا کرد؛ روایتی که نشان می‌دهد گاهی سرنوشت یک خانواده، در یک لحظه، با یک نامه، یک اشک و تنها یک «نه» تغییر می‌کند.

 

انتهای خبر/

لینک کوتاه خبر

نظر / پاسخ از

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر می‌گذارید!